X
تبلیغات
کاش باران ...
آخرین برگ سفرنامه باران اینست؛که زمین چرکین است

افتاده ای

 پیش از این

 ای حادثه دوست داشتنی ام

دوست داشتن ات دیگر یک اتفاق نیست

پرم از تو

آنچنان که نیستی

انگار کن نبض وجودمی

من اما دلتنگ سکته های دوران تردیدم

مرا می کشد این رخوت عشق 

طرح بوسه هایت را بر دار اندامم رج بزن

بر جا مگذار مرا

اینگونه

اغوا و رها
+ نوشته شده در  جمعه 1390/08/27ساعت 7:13 قبل از ظهر  توسط باران | 

دستانم را بگیر

دستان من از صفحه دروغین مجاز بیرون نمی آیند

دستان من اینجا

پای هیاهوی خبر و تصویر و صدا

پای گلدان های قالی

پای سینی چایی که دیگر سرد شده

منتظرت هستند

لحظه ای گوش کن

نمی شنوی؟

می دانم

این همه هیاهوی دروغین

خلا یکرنگی و صداقت کلام را

خوب گم کرده است

لحظه ای از این صفحات توهم بگذر

بگذار ضجه سکوت

دمی خود را بنمایاند

شاید حقیقت تلخی اش را فراموش کند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/12/11ساعت 11:22 بعد از ظهر  توسط باران | 

گاهی نمانده است

بدرود بایدم

بگذشت آن زمان

افسوس بایدم

شهد جوانیم

ناخورده زهر گشت

در خواب و در خیال

سرمست بایدم

دلخوش به باده و

باد وزان دی

عاقل چو بنگرم

دیوانه بایدم

دل بر نمی کنم

از خواب و از خیال

ورنه در این جهان

بیچاره بایدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/07/04ساعت 10:43 بعد از ظهر  توسط باران | 

با باد می تپد

بر باد می رود

تنهاتر از نسیم

از یاد می رود

در یاد خسته ام

خورشید خفته بود

شاید که در دلم

یاد تو مرده بود

دیروز با نسیم

همراه و هم سخن

امروز بر دلم

تنها گمان و ظن

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/16ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط باران | 

خسته از شست و شوی و رفت و روب روزگار

کنجی می خزم

شیشه های غبارآلود دلم اما

در حسرت دستان یاری بخشی

که اینبارغبار غم از آنان بزداید

+ نوشته شده در  شنبه 1389/05/16ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط باران | 
دیریست سر بر آشیان سرد تنهایی فرو برده
و پرهایش از خاشاک تیغ آلود قضاوت سوزناک است
طنین جغد تردید در هزار سوی تاریک وسوسه
مو بر قامتش راستیده
اهلی نمای وحشی خوی روزهای خروش
وحشت سیاهی به دل دارد
آرام گیر
آرام گیر دل رنجورم
بی تابیت را آغوشی باز نیست
زمانه بر تباهیت مشتاق تر است
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/12/03ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط باران | 

می توان در دل آشوبه ی غروب

صلابت لرزش را در جا پای اشک حس کرد

می توان به عظمت صفرها شک کرد

و زیر بار غرور

چشم به نگاه ها دوخت

نردبان انتظار قامت افراشته

و من به سایش ارزش ها غبطه خواهم خورد

کاش می شد به انگشتری دل خوش کرد

و به حلقه های شک برچسب زد

به کجا رسیده ام که ضربدرها

حافظه هایی ماندگارتر از ذهن من اند

صفحات بی اراده ورق خواهند خورد

و من بی اراده تر از آنها

بر هر صفحه ای خواهم نوشت

چرا؟

عقربک های دروغگو

 چه ریاکارانه زمان را به دقایق می قبولانند

و چه رندانه حلقه ها را تعریف می کنند

نمی دانم

نمی دانم در سایه روشن افکارم

 نام که هاشور خورده

که اینچنین به هذیان افتاده ام

کاش زندگی را سماجتی نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 6:13 بعد از ظهر  توسط باران | 

فقط یک قطره برای شروع کافیست

حتی قطره ای دروغگو!

تا چشم هایم از سوزش التهاب خواهش

آرام گیرند

رسوب چشمانم

هراس ته نشینی احساسم را

به لبه ی پرتگاه اضطراب هل می دهد

و من

بی قرارتر از انتظار

منتظرم

سوسکی از دیوار سیمانی بالا می رود

و من، حقارت احساسم را فریاد می کشم

من دیگر از قدم زدن در کوچه های بن بست ذهن

بیزارم

من که حتی برای بی کسی حس تیپاخورده ی وجودم هم دلسوز نبوده ام

چگونه از ستایش جسارت گل های خودرو

و قارقار بی همدم کلاغ

شرم بر خود راه نمی دهم!

من

من که از فریب یک درخت گیلاس

خود را به غریزه می سپارم

وای بر من

من چه زود

چه زود

چه زود ته کشیده ام

کاش برای تقدیم محبت

به بهانه ی قاب گرفتن آن

اینقدر امروز و فردا نمی کردم

نمی دانم

نمی دانم در غباری از شک هم می توان افق را اوج گرفت

و تیره های ابری را نورباران کرد؟

شاید هنوز بتوان درخفقان شب های بی پناه

به لطافت یک نسیم

عمق چشمانی را نوازش کرد

امشب چقدر محتاج آسمان شده ام

کاش باران رویم را زمین نیندازد

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/01/17ساعت 6:40 بعد از ظهر  توسط باران | 
امروز بر جنازه بختم نماز گزاردم

کودکی سرابی بر پهنه آرزوهایم بود

و من چه غافل به دنیا رسیدم

حدود پهن دشت فکرم تنها حصار کویر بود

خواب های پریشان روزنه ای بود

به لحظه های عدم و دمی سکوت

و کابوس های شبانه گویا

اشارتی به آرامش

مردمان هر روز بر قلب وحشت زده ام سایه می اندازند

و خدا هر آن، پتک زمانش را

چه ظالمانه بر هراس شقیقه های مضطربم می کوبد

دیروز باد غرورت

فانوس شیشه ای امیدم را به زمین انداخت

و من صدای شکستن کورسویش را زجر کشیدم

افسوس که حرمت عشق را نگهبانی باید!

تو لمس دست های یخزده ام را

تنها به بهای حس وحشت چشمانم خریدی

افسوس که از ازل

خداوند تحمل بار عشق را به دوش های خسته آدم سپرد!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/15ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط باران | 
اگر دستانم به طاقچه بلند رضایت نمی رسد

تو را گناه نیست

تو بر لب طاقچه نشسته ای

و پاهایت را که تاب می دهی

به صورتم می خورند و

من پرت می شوم

و کوتاه قدی ام گناه تو نیست

اگر بلندای من هم

به آن طاقچه می رسید

صورتم در برابر نگاهت قرار می گرفت

نه به زیر پاهایت

و این گناه تو نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/06ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط باران | 

بي صدا تر از سکوت

بي تپش تر از خيال

تا افق پرنده نيست

صبر هم شکسته است

ياد شب حقير بود

راز را اسير کرد

ياد بي نيازي عطش کجاست؟

آشناي بي نشانه ام کجاست؟

در دلم بنفشه زار مي زند

از لبم دگر ترانه رفته است

روح سبز زندگي چه زود مرد!

غم شکوفه کرده است

ناله هاي سرنوشت

بي رمق تر از من است

در دل شکسته گاه

ياد عشق بهتر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 5:10 بعد از ظهر  توسط باران | 

امروز تاريكي سايه هاي ديروز است

فردا شايد روشنايي آفتاب امروز

آفتابي شو

آسمان ابريدل  غمگين من

فردا زمانه بر درد تو نخواهد گريست

بل تو را به دار حسرت خواهد آويخت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/23ساعت 2:57 بعد از ظهر  توسط باران | 

من از سطحی ترین لایه های قلبم

سطحی ترین لبخندها را نثارت کردم

سطحی ترین بوسه ها را بر لبانت کاشتم

سطحی ترین نگاه ها را بر عمق چشمانت انداختم

سطحی ترین کلام های محبت را بر جانت شکوفه زدم

کاش بدانی که سطح ذهن من

چنان امواج مهیب و هراسناک دریاهای طوفانی است

ولی می خواهم با عشق

سطحی ترین لحظه ها را

نفس نفس

عاشقی کنم

من شیفته سطح نمناک افکارت گشتم

و تو

دیوانه ام انگاشتی

و به عمق جهالت سقوطم دادی

بدان

زیستن سطحی ترین رفتار آدمی است

و من تنها آن زمان

دست از سطحی بودن خواهم کشید

که سیاهی سطوح زندگی

هیچ بارقه ای از امید را برنتابد

و آن هنگام با هم

در عمق

خواهیم........... 
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/22ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط باران | 

برو دیگر که آغوشت نخواهم

که دیگر مستی هوشت نخواهم

دلم را پر ز خونابه نمودی

دگر لبخند رویت را نخواهم

تو و عاشق کشی رسمی است دیرین

من این دنیای خون خو را نخواهم

نخواهم زین جهان و زآن جهان دل

که دلداری بدین شیوه نخواهم

چو دلداری ما عهدیست با او

همان خوشتر که جانم را نخواهم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط باران | 

باد می وزد

لا به لای برگهای سبز بید

با غرور

با شکوه

این همان ترانه ی قدیمی است

این همان صدای خنده های تو

این همان صدای آشنا، صمیمی است

قلب برگ های قلب من

می تپد، از صدای هوی باد

یاد تو، زنده می شود درون سینه ام

نه

این صدای عشق نیست

این تپش، صدای وحشت من است

این تپش صدای خاطرات کهنه ی تپیدن است

بید من به جای برگ

سنگ می دهد

پرغرور باد، رفته ای ز یاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 6:32 بعد از ظهر  توسط باران | 

ستاره های شوخ

ستاره های بی خیال

ستاره های بازیگوش

که در سیاهی و ظلمت تنهای آسمان بازیتان گرفته است

یلدای خیالم امشب بی ستاره مانده

بهانه ی عقده گشایی هایم لرزش موزون اصواتی بود که در ریای زمانه به بی وزنی مشتاقترند

کوله بار تفاوتها از قافله ی بی گناهی جا مانده

منم و تنهایی و مردم زدگی

و ترس از بی چراغی شبستان خاطره

رفت های مصلحت بین و آمدهای ریاپیشه

چنان موذیانه شلاق های محبت را در ذهنم حکاکی نمودند

که عمق زخم های وجودم را

هیچ مرحمی یارای تسلا نیست

شب،خیره چشمی جغدان خراباتی را

رنگ و بوی رسوایی ، ظلمت افکن کرده است

دریغا که شب کوران بی پناه را امید خلاص نیست!

سمت و سوی نگاه یخزده ام حسرتی ی نگاه صادقی است که..............

 

          م.باران
+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/29ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط باران | 

 

مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه ای مینشیند و آواز میخواند

 

و احساس میکند شاخه میلرزد  ولی باز به آواز خود ادامه میدهد زیرا مطمئن است

 

که بال و پر دارد

        

                                                                        ويکتور هوگو

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط باران | 
"هوا بس ناجوانمردانه سرد است"
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/09/27ساعت 9:50 قبل از ظهر  توسط باران | 

این روزها خیلی دلتنگم،کاری هم نمی کنم تا از این دلتنگی بیرون بیام ،نمیتونم.

آینده نگرانم میکنه.میدونم از دست دادن حال به خاطر آینده کاراحمقانه ایه،ولی..........

نمیدونم چرا یه دفعه دلم بدجور هوای حافظ رو کرد

اینم جواب حافظ به این همه سرگشتگی:

 

فاش میگویم و از گفته ی خود دلشادم     

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

طایر گلشن عشقم چه دهم شرح فراق

که دراین دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد دراین دیر خراب آبادم

سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت

یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق

هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم

میخورد خون دلم مردمک چشم و سزاست

که چرا دل به جگرگوشه ی مردم دادم

پاک کن چهره ی حافظ به سر زلف ز اشک

ورنه این سیل دمادم ببرد بنیادم   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/19ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط باران | 

لحظه ای با خویشم

لحظه ای بی خویشم

من در آن لحظه ی بی خود بودن

در افق های دلی فرسودن

لحظاتی که کنارت هستم

عهد میبندم با خود

که دگر ره به تمنا ندهم

که ره سیل ببندم بر چشم

نهراسم دیگر

از تپش های دل پردردم

و به او یاد دهم

راز پژمردن گلهای بهار

یاد بیرحمی باد

یاد سرما و جفاست

ولی افسوس که در لحظه ی با خود بودن

یاد تو

می شکند عهدم را

دور میسازد از من

دل پردردم را

درد نه

این کین است

کینه ای دلگیر است

که ز بیرحمی تو

بر دل بی هوسم جا مانده

باز دلتنگ نگاهت هستم

باز بیتاب عتابت هستم

باز در لحظه ی با خود بودن

مست عطر گیسوانت هستم

ولی افسوس که تو

فارغ از یاد من و عشق منی

دل تنهای مرا با تحقیر

پشت هم می شکنی

کاش قدری هم

تو به فکرم بودی

کاش در خلوت تنهایی من

روشنی بخش وجودم بودی

 

 

                             م.باران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/08/23ساعت 4:43 بعد از ظهر  توسط باران | 
 


Javascripts